درباره ی خویشتن خویش اندیشیدن ، وحشتناک است.
اما این تنها راه صمیمانه کار است.
اندیشیدن درباره ی خویشتن خویشم بدانگونه که هست،
اندیشیدن به جنبه های زشتم ، اندیشیدن به جنبه های زیبایم ،
و در شگفت شدن از آنها.
چه آغازی می توان محکم تر و استوارتر از این باشد؟
از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم.
جز از خویشتن خویشم؟
نمی دانم پس از مرگم چه خواهم شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد،گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یکریز و پی در پی دم گرم وچموشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفته گان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم
سکوت مرگبارم را.
********************************************
اگر تنهاترین تنهایان باشم
باز هم خدا هست
اوجانشین تمام نداشتنهای من است.
استاد شریعتی
چون پاره سنگی عاشقم به گنجشکی هراسان
و هر بار بر می گردم به خاک
بر می گردم به خویش
دور افتاده ام از تو؟!
نومید و نیازمند
زبانه می کشد آغوشم به سویت
در بی مجالی و لالی به کاغذ آتش رسیده می مانم!
از تو دورم ، دور
جدا شده ای از نخ نگاهم چون بادبادک ماه!
سالهاست از کرشمه ی باران تو می گذرم
بی چتر و بارانی!
در سایه پنهان می شوم
در گریه پیدا
هر چه هستم از تو دورم ، دور
پاسخی از برگ برای تو برای تو که هیچ را نمی یابی و چه زیباست
ا ین پاسخ اگر بیابیش حتی اگر تلخ باشد.
سر را بلند میکنم شاید صدایی هم از آسمان بشنوم.شاید او هم برای
درد دل هایی که برایش کرده ام پاسخی یافته باشد!شاید او هم دلتنگ شده باشد.
و یا حرفی دارد.صدایی نیست آسمان دلگیر است، ولی هیچ نمی گوید او فقط
آرام می بارد، آرام ، آرام.تنها صدایش، تنها پاسش گریستن است.گریه های بی امان.
ای آسمان گریه مکن، با گریه هایت راه دلتنگی ها را به خانه ی دلم باز میکنی و تنها
دلداریم به آسمان دلتنگی هایم است.پس مرا ببخش.
مرا که در تنهایی هایم صدایی ندارم و بغض هایم سرد است.سردو تاریک، بی رنگ
مثل نوسانها که در انتهای ریزش برگ، عاشق شدن را فقط برای یکبار تجربه می کنند.
تجربه می کنند و نیست می شوند تا یکبار برای همیشه بگویند تنها وقتی آخرین
نوسان های دلت را شنیدی به خدا فکر کن که یکرنگ است.
تو گل سرخ منی،
تو گل یاس منی،
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه از آن پاک تری.
تو بهاری؟
نه بهاران از توست.
از تو می گیرد وام، هر بهار این همه زیبایی را.
هوس باغ و بهارانم نیست،ای بهین باغ و بهارانم تو.
من به چشمان خیال انگیزت معتادم و
در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم.
حمید مصدق
در آغاز هیچ نبود
کلمه بود و آن
کلمه خدا بود
و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که به اندیش.
چگونه می توان بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود با نبودن چگونه می توان بودن و
خدا بود و با او عدم و عدم گوش نداشت.
حرف هایی ست برای گفتن که اگر گوشی نبود،نمی گویید و حرف هایی ست برای نگفتن،
حرف هایی ست که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرف هایی شگفت،زیبا،اهورایی همین هایند. و سرمایه و دارایی هرکس به اندازه ی حرف هایی
است که برای نگفتن دارد.حرف هایی بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های آتش بیقرارند و
کلماتش هریک انفجاری را به بندکشیده اند.
کلمه هایی که پاره های بودن آدمی اند...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت که در بی کرانگی دلش موج می زد و بیقرارش میکرد و
عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هر کس گم شده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.
هر کسی دو تاست و خدا یکی بود. هرکس به اندازه ای که احساسش می کنند هست،
هر کس را نه بدان گونه ای هست احساس می کنند بدان گونه کهاحساسش می کنند هست .
انسان یک لفظ است که بر زبان آشنا می گذرد و بودن خویش را از زبان دوست می شنود.
عظمت همواره در جستجوی چشمی ست که او را ببیند،
خوبی همواره در انتظار خردی ست که او را بشناسد،
زیبایی همواره تشنه ی دلی ست که به او عشق ورزد،
جبروت نیازمند اراده ای ست که در برابرش به دلخواه رام گردد و
غرور در انتظار عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند.
خدا عظیم بود ،خوب و زیبا و پر جبروت ومغرور اما
کسی نداشت و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟و خدا مهربان بود و
چگونه می توانست مهر نورزد؟ بودن می خواهد!؟
و از عدم نمی توانست خواست وحیات انتظار کشید.
که عدم نبودن مطلق است و خدا بودن مطلق.
و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه ی بی انتها مخفی شده بود.دوست داشت چشمی
ببیندش،دوست داشت دل بشناسدش و در خانه ای گرم از عشق، روشن از آشنایی و استوار
از ایمان خانه گیرد. وخدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.زمین را گسترد و دریاها را از اشکی
که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد و کوه های اندوهش را که در یگانگی دردمندش بر دلش توده
گشته بود بر پشت زمین نهاد و جاده ها را که در چشم براهی های بی سوی شرانجامش بود
بر سینه ی کوه ها کشید و از کبریایی بلند زلالش آسمان را برافراشت و آه های آرزومندش را که در
آن از ازل به بند بسته بود در فضای هر کرانه ی جهان رها ساختو با نیایش های لوت آرامش،سقف
هستی را رنگ زد و آرزو های سبزش را در دل دانه ها نهاد و رنگ نوازش های مهربانش را به ابرها
کشید و از این سه ترکیبی ساخت و بر سیمای ذریاها پاشید.و ششمین روز سفر تکوینش را به
پایان برد و با نخستین لبخند هفتمین سحر بامداد را آغاز کرد:
کوها قد برافرلشتند و رودها روان شدندو...
ولی خدا همچنان تنهاماند مجهول و ابدیت و بی پایان ملکوتش بی کس!
آفریده ها او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید و نمی شناختندش و خدا چشم
به راه آشنا بود.پیکر تراش هنرمند که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده بود
و جمعیت سرد و سنگ تنها نفس می کشید، کسی نمی خواست، کسی نمی دید، کسی
عصیان نمی کرد، کسی عشق نمی ورزید،کسی نیازمند نبود،کسی درد نمی کشید،و خداوند
برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت، هیچ کس او را نمی شناخت، هیچ کس با او انس
نمی توان بست ، انسان را آفرید و
این آغاز نخستین بهار خلقت بود .
نفس آدم ها سر به سر افسرده است.
روزگاری ست در این گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی
مرده است.
الهی: گفتی کریمم ،امید بدان تمام است تا کرم تو در میان است ناامیدی حرام است.
الهی: ای دیر خشم زود آشتی! آخر مرا در فراق بگذاشتی!
الهی: امانت را می نهادی ،دانستی که چنینم؟
الهی: تا از مهر تو اثر آمد ، همه مهرها به سر آمد.
الهی: من کی ام که تو را خواهم ،چون من از قیمت خویش آگاهم.
دل و دوست یافتن پادشاهی ست ،بی دل و دوست زیستن گمراهی،
گفت نوشی ست همه زهر و خاموشی زهری است همه نوش...
ای فضل تو دستگیر من دستم گیر
سیر آمده ام ز خویشتن دستم گیر
تا چند کنم توبه وتا کی شکنم
ای توبه ده و توبه شکن دستم گیر
خواجه عبدالله
زندگی
گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد
همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز،
عطر جان پرور عشق،
گر به صحرای نهادت نورزیده است هنوز،
دانه ها را باید از نو کاشت.
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان
خرج می باید کرد،
رنج می باید برد،
دوست می باید داشت.
فریدون مشیری
عشق زندگی است.عشق هرگز خطا نمی کند و زندگی تا زمانی که عشق هست
به خطا نمی رود.در بنیان تمامی مخلوقات، عشق همچون عطیه ی برتر حاضر است.
زیرا هنگامی که هرچیز دیگری به پایان می رسد، عشق می ماند.
خدا را فراتر از هر چیز دیگر دوست بدارید و
ابن عشق است.
نام مقدس اش را بی جهت برزبان میاورید.
همیشه سه چیز است که می ماند:
ایمان ، امید و عشق.
اما عشق برترین آنهاست.
چرا عشق مهم تر از ایمان است؟
چون ایمان فقط راهی است که ما را به عشق می رساند.
چرا عشق مهم تر از نیکوکاری است؟
چون نیکوکاری تنها یکی از تجلی های عشق است.
پائولو کوئلیو